تبليغاتX
م.پ.هیچکس

م.پ.هیچکس

در این روزها بسیاری از دوستان به بحث حجاب پرداخته اند. خوب همانطور که مستحضرید مشکل آب و نان مردم توسط دولت خدمتگزار حل شده است و تنها مشکل کشور عزیزمان همین معضل بدحجابی است که آن هم انشاالله با سعی و مجاهدت برادران و خواهرانمان در دانشکده ی فیزیک حل می شود. جا دارد که همه ی ما بر روی(و حتی در زیر) این موضوع کار کنیم. بنده هم برخود واجب دیدم که با این دوستان همراه شده و در این امر به معروف شریک شوم. باشد که ذره ای از خاک بهشت هم پشت قباله ی ما بیفتد.

نخستین تجربه ی من از حجاب به یک سالگی ام بر می گردد که والده بعد از حمام روسری کوچکی سرم می کرد که سرما نخورم. البته بنده در آن زمان به علت بی شعوری ناشی از طفولیت به اهمیت حجاب پی نمی بردم.

تجربه ی دوم من همین چند روز پیش بود که مجید توکلی را با لباس زنانه دستگیر کردند. پس از این واقعه بنده روسری والده را به سر کردم و از آنجا که در این سن برخلاف طفولیت بسیار با شعور گشته ام، این بار به اهمیت حجاب پی بردم و به جد احساس کردم که مرواریدی هستم در صدف. این صدف چنان آتشی در من نهاد که فردای آن روز تصمیم گرفتم با روسری به دانشگاه بروم که ابوی دم در جلویم را گرفت و گفت "پسر تو آنقدر خوشگلی که همینطوری اش ملت باید بازرسی بدنی ات کنند که باورشان بشود پسری.اگر این را هم سرت کنی به سر خیابان نرسیده اتویت می زنند" و این بود که ما تصمیم گرفتیم بدون صدف به دانشگاه بیاییم تا همگان مرواریدمان را ببینند.

در نتیجه بنده شما خواهران عزیزم را توصیه می کنم به حجاب برتر. اگر به فکر ارزش خودتان نیستید لااقل به فکر ایدئولوژی دینی ما باشید که با این تحریکات به باد نرود. ضرب المثل معروفی می گوید که "همسایه ها یاری کنید تا من دینداری کنم"

و من الله التوفیق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:31  توسط محمد پوربخش  | 

دلم واسه اون موقعا که هفته ای یه بار آپ می کردم تنگ شده. دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده.

ای بابا! بیخیال! وبلاگ که جای درددل نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:34  توسط محمد پوربخش  | 

سلام آقای رییس جمهور

من یک جوان روستایی هستم. اگر یادتان باشد در دور اول سفرهای استانی برای شما یک نامه نوشتم و مشکلات مالی خانواده مان را گفتم و شما هم برای ما پنجاه هزار تومان فرستادید که مشکلات ما را خیلی حل کرد. راستش مشکل دیگری برای من و دوستم پیش آمده که اگر می شود باز هم به ما کمک کنید.

یک روز که به لب چشمه رفته بودم دختری را دیدم که برای برداشتن آب آمده بود و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. از آن به بعد هر روز به چشمه می رفتم که او را ببینم و شکر خدا توانستم به هر سختی ای که شده مخش را بزنم. مدتی بعد رفتم خواستگاری ولی خانواده اش گفتند که دخترشان را به آدم بی پول نمی دهند. از طرفی هم دوستی دارم به اسم مظفر که بهترین دوست من است و همانطور که شما گفتید قرار است چند سال دیگر در یکی از بنگاه های زود بازدهی که قرار است در روستایمان ساخته شود مشغول به کار شویم. مظفر هم عاشق دختر کدخدا شده اما کدخدا گفته که می خواهد دخترش را به یک شهری اصیل بدهد.

حالا آقای رییس جمهور می شود به ما کمک کنید که زن بگیریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:26  توسط محمد پوربخش  | 

بعضیا اونقدر احساس با سیاست بودن می کنن که این سیاست رو حتی در روابط دوستانه شون هم وارد می کنن. اونوقته که آدم تصمیم می گیره تو روابطش تجدید نظر کنه!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:26  توسط محمد پوربخش  | 

حرف زیاد هست ، وبلاگ جا نداره!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:48  توسط محمد پوربخش  |